
1- جلوی گریه خود را نگیرید و گهگاهی گریه کنید.
2- افراد آرام دائم به خود می گویند که برای تغییر گذشته
کاری نمی توان انجام داد پس باید از ادامه زندگی لذت برد.
3- حداقل روزی 15 دقیقه را در سکوت کامل بگذرانید و
به آنچه که می خواهید در زندگی به دست آورید فکر کنید.
4- هنگامی که احساس می کنید ذهنتان پر از افکار گوناگون
است و هیچ جای خالی در آن وجود ندارد با قدم زدن
سعی کنید ذهن خودتان را خالی کنید.
5- به کودکان نگاه کنید و ببینید چگونه از زندگی لذت می برند.
زندگی با آرامش را از کودکان یاد بگیرید.
6- سعی کنید به داشته های خود قناعت کنید چون در
این صورت احساس رضایت بیشتری از زندگی خواهید کرد.
7- اکسیژن باعث می شود مغز شما بهتر فعالیت کند. پس در
محل زندگی و کار خود گیاه نگه دارید.
8- این همه عجله برای چیست؟ به یاد داشته باشید سرعت
حرکت شما با احساس شما رابطه مستقیمی دارد ،
پس سعی کنید عجول و شتابزده نباشید.
9- شوخی روش خوبی برای رسیدن به آرامش است . پس شوخ طبع باشید.
10- لحظات زیبای زندگیتان را بایگانی کنید. سعی کنید از این
لحظات فیلم و عکس تهیه کنید و در لحظات ناراحتی به آن نگاه کنید تا به یاد
بیاورید زندگی همیشه برای شما تلخ و دشوار نبوده است.
11- آرام سخن گفتن باعث می شود ضربان قلب و تنفس شما
کم شود و این پایین آمدن ضربان قلب ، آرامش بیشتری به شما می دهد.
12- شاد کردن دیگران باعث می شود احساس و انرژی مثبتی به شما منتقل شود.
13- هر چند وقت یک بار ساعتتان را باز کنید و اجاره بدهید
از شرّ فشار زمان نجات پیدا کنید.
14- مسافرت به شما کمک خواهد کرد تا برای مدتی
فکر شما آزاد باشد و اثرات مسافرت پس از برگشت به خوبی
در زندگی روزمره شما نمایان خواهد شد.
15- دیگران را ببخشید. زیرا بخشش و شاد کردن دیگران یکی از
مسائل زندگی بخش است.
16- سعی کنید در هنگام عصبانیت خود را به گونه ای تخلیه کنید .
مثلا به بالای پشت بام بروید و فریاد بکشید.
17- لباسهای راحت و گشاد باعث آرامش می شوند.
18- سعی کنید به موقع غذا بخورید و از غذا خوردن لذت ببرید.
زیرا غذا خوردن باعث آرامش سیستم عصبی می شود.

پاییــز را دوست دارم ، برای بیزاری از سکوتش...
آسمان را دوست دارم ، به خاطر شکوه و وسعت بی کرانش...
بهــار را دوست دارم ، به خاطر جوانه زدن و تولد دوباره گیاهان و زندگی...
شــب را دوست دارم ، به خاطر مقدس بودنش...
عشق را دوست دارم ، به خاطر رنج و فداکاری هایش...
دریـا را دوست دارم ، به خاطر پاکی و زلال بودنش
و تو را دوست دارم بی آنکه بدانم
چرا؟؟؟

می نویسم از قلب مهربانت از ان احساس پاکت
می نویسم از چشمان زیبایت ازنگاه پر از عشقت
با صداقت می نویسم
نخستین عشقم تویی
و با یکدلی می نویسم که با تو
تا اخرین لحظه خواهم ماند
با چشمان خیس می نویسم
که خیلی مهرت در دلم نشسته و با بغض می نویسم
می نویسم از ان حرفهای شیرینت
و ان لحظه ی رویایی که من و تو در ان اشنا شدیم
و شیفته ی قلب های سرخ هم شدیم
ان چه که می نویسم حرف دل است و بس
حرف دل عاشق و بی قرار من
می نویسم و فریاد می زنم
دوستت دارم
تو مرا میفهمی
من تورا می خواهم
و همین ساده ترین قصه ی انسان است.
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم.
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی.
هیچکس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت
چند روزیست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفعل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
گفت :
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود انچه می پنداشتیم !
از هیاهوی واژه ها خسته ام
من سکوتم را
از اوراق سپید آموخته ام.
آیا سکوت
روشن ترین، واژه ها نیست؟
همیشه در خلوت
مرگ را مجسم دیده ام.
آیا مرگ
خونسردترین، واژه ها نیست؟
تا چشم گشودم
از چشم زندگی افتادم.
شبی ـ شاید امشب ـ
زیر، نور، یک واژه خواهم نشست
نام، خونسرد، معشوقه ام را
بر حواس، پنجگانه ام خال خواهم کوفت.
و هم زمان
پایین، آخرین، برگ خاطراتم
خواهم نوشت :
پایان

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق،آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود!
گفت یارب!از چه خوارم کرده ای؟
برصلیب عشق،دارم کرده ای؟
خسته ام زین عشق،دلخونم نکن
من که مجنونم،تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو...من نیستم!
گفت ای دیوانه،لیلایت منم
دررگت پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلی ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت اندا ختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد بر لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چون لیلا کشته در راهت کنم


گفت بنویس گفتم با چه بنویسم قلم ندارم
گفت با استخوانت بنویس گفتم مركب ندارم با چه بنویسم
گفت با خونت بنویس گفتم ورق ندارم بر روی چه بنویسم
گفت بر روی قلبت بنویس گفتم چه بنویسم گفت بنویس
دوست دارم
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق،
که نامی خوش تر از اینت ندانم.
وگر-هر لحظه-رنگی تازه گیری،
به غیر از«زهر شیرینت»نخوانم.
تو زهری،زهر گرم سینه سوزی،
تو شیرینی،که شور هستی از توست.
شراب جام خورشیدی،که جان را
نشاط از تو،غم از تو،مستی از توست.
به آسانی،مرا از من ربودی
درون کوره ی غم آزمودی
دلت آخر به سر گردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
