I WANT YOU * my god * عاشقونه

عاشقونه

نی نی هام واسه خودشون عالمی دارن

یادش بخیر

وقتی آلبوم زندگیمونو ورق میزنیم میبینیم تصاویر زیادی تو لحظه لحظه ی زندگیمونه که همش با خودمون میگیم ای کاش نبود

خدا جون تو رو به بزرگیت قسم آلبوم زندگیمونو از همه ی بدیها پاک کن

گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم
گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم
گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند
گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم

------------------------------

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی
و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند
و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی
به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد
وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید
بانوی دریای من...
کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت
کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت.
 
 
عاشق                           عاشق تر
نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@
امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه
فقط خوابه ، تو که رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره از درو دیوارش غم
عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش
حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و  گنجشک  کلاغای
سیاه پوشن ، چراغ خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی ،   دیگه  ساعت رو
طاقچه شده کارش فراموشی  ، شده کارش فراموشی  ،  دیگه  بارون نمی
باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو که نیستی  توی  این خونه ،  دیگه  آشفته
بازاریست  ،  تموم  گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از
رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت
گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری
گفتم که تو می دونی،سرخاک
تو می میرم ، ولی
تا لحظه مردن
نمی گیرم
از دل
 
 
 

جلسه محاكمه عشق بود

 

 و عقل قاضی ، و عشق محكوم ....

 

 به دلیل تبعيد به دورترين نقطه مغز يعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودس كه در آرزوی شنيدن صدايش بودی وشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد ؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: ديدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحيرم با وجودی كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكنی !؟ قلب ناليد و گفت: من با وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و

 

 

فقط با عشق ميتوانم يك قلبی واقعی باشم

نمي دانم دلم گم شده يا اوني كه دل به او سپردم.

نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم.

نمي دانم اعتماد بي جا كردم يا بي جا به من اعتماد كردند.

نمي دانم لياقت او را نداشتم يا او لايق من نبود.

نمي دانم من در حق عشقمان خيانت كردم يا او.او قدر ندانست يا من.

نمي دانم خدا اين را قسمت ما كرد يا ما خود قسمت را رقم زديم.

نمي دانم چرا وقتيكه دل بستن سهل است، دل كندن آسان نيست.

نمي دانم خدا به ما دل داد تا از دنيا ببريم يا دنيارو داد تا دل بكنيم.

هنوز نمي دانم با بودن او زندگي سخت است يا بي او.

تحمل جاي خاليش توي تك تك لحظه ها سخت تر است يا ...

نمي دانم شكستن غرورم سخت تر است يا شنيدن صداي شكستن قلبم.

نمي دانم تو به من عشق را آموختي يا مي خواهي نفرت را يادم بدهي.

نمي دانم كه بگويم: چرا آمدي؟ يا بپرسم كه؟ چرا رفتي؟

من نمي دانم تو به من بگو...

خدایا تو را می پرستم و تنها تو را دوست
دارم خدایا به من قدرتی عطا کن که
بتوانم آن باشم که تو می خواهی .
خدایا تو را در بی کسیهایم به چشم دل
نظاره گر بوده ام ، چگونه باید تو را بخوانم؟
خود نمی دانم.
خدایا این تویی که همه ی وجودم را به
تو تقدیم می کنم .
 
 
 

دخترک طبق معمول هر روز٫ جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد و بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :

    "اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم

 

 دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...

و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:"نه... خدا نکنه...داصلآ کفش نمی خوام

نوشته شده توسط نمیگم در یکشنبه یکم اسفند 1389 ساعت 13:59 | لینک ثابت |

قصه از کجا شروع شد از گل و باغ و جوونه

 

از صدای مهربون و یه سلام عاشقونه


 

اومدم به مهربونی که بگم با تو یه رنگم


 

تا بگم چه نازنینی ای شکوفه ی قشنگم


 

ای سلام عاشقونه ای عزیز آشیونه


 

عشمون کاشکی همینجوری بمونه


 

ای سلام عاشقونه ای عزیز آشیونه


 

عشمون کاشکی همینجوری بمونه 


 

عشق تو برای قلبم اولین و آخرینه


 

تویی تنها همزبونم که همیشه نازنینیه


 

اگه ده سال  اگه صد سال شب و روز با تو باشم


 

تو واسم هنوز همونی که برام عزیز ترینی


 

تو واسم هنوز همونی که برام عزیز ترینی


 

تو واسم هنوز همونی که برام عزیز ترینی


 

تو واسم هنوز همونی که برام عزیز ترینی


 

ای سلام عاشقونه ای عزیز آشیونه


 

عشمون کاشکی همینجوری بمونه


 

ای سلام عاشقونه ای عزیز آشیونه


 

عشمون کاشکی همینجوری بمونه

 

عشمون کاشکی همینجوری بمونه


 

ای سلام عاشقونه ای عزیز آشیونه


 

عشمون کاشکی همینجوری بمونه


 

ای سلام عاشقونه ای عزیز آشیونه


 

عشمون کاشکی همینجوری بمونه


 

عشمون کاشکی همینجوری بمونه


 

عشمون کاشکی همینجوری بمونه

 

لحظات عاشقانه

هرگزلحظات با تو بودن را از یاد نخواهم برد .هرگز لبخند های ملیح وبی ریایت

را از یاد نخواهم برد.لحظات در گذر است ودقیقه دقیقه های ساعت برایمان مهم

است زیرا که دیگر تکرار نمیشوند شاید روزگاری یادمان آری که دیگر هیچ

نشانی از ما نباشد اما برگه ها بیانگوی دوستی بین ماست .بدان که هرگز

ازخاطرم نمی روی وبا تو بودن برایم لذت بخش است .

  اینک تو را به خدای زیبایی ها میسپارم

روزها ازپی هم میگذرند ونشانی از خود باقی نمی گذارند

ولی ای تنهاترین رویای عشق  هیچ چیز خیال تورا از من جدا نمی کند

 

قبل از اینکه به کسی بگی : " دوستت دارم ..."

خوب فکراتو بکن...

چون شاید چراغی رو تو دلش روشن کنی...

که خاموش کردنش به خاموش شدن اون بیانجامه

 

یکی بود یکی نبود، اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم !
یکی داشت و یکی نداشت، اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم!
یکی خواست و یکی نخواست، اونی که خواست تو بودی اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم!
یکی آورد و یکی نیاورد، اونی که آورد تو بودی اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم !
یکی برد و یکی باخت، اونی که برد تو بودی اونی که دل به تو باخت من بودم!

 

یکی گفت و یکی نگفت، اونی که گفت تو بودی اونی که " دوست دارم " رو به هیچ کس جز تو نگفت من بودم!یکی ماند و یکی نماند، اونی که ماند تو بودی اونی که بدون تو نماند من بودم

 

 

دلم برایت خیلی تنگ است

 

دلم برایت خیلی تنگ است

شاهدم نیز گوشی تلفنی است که بارها و بارها در دست گرفته ام

 

و تک تک شماره هایت را با تمانینه بر رو ی صفحه لمس نموده ام

 

اما همیشه شماره آخر را نتوانستم بگیرم

نمیدانم چرا؟!

 

مثل همیشه دلتنگ و بی قرارت هستم

مثل همیشه مشتاق و عاشقت هستم

نمیدانم کجائی؟!

چه میکنی؟!

 

اما میدانم که چه باشی یا نباشی همیشه عاشقت می مانم

از من دوری اما هیچ گاه یادت نگذاشت تا دوریت برایم پایدار باشد

شاید ندانی هر شب این رویای توست که مرا به خواب دعوت می کند

 

تنهایی را دوست

 

نوشته شده توسط نمیگم در یکشنبه یکم اسفند 1389 ساعت 12:21 | لینک ثابت |

بسی گفتند:-«دل از عشق برگیر!

                 که:نیرنگ است و افسون است و جادوست!

                                  مــــــــا دل به او بستـــــیم و دیـــــــدیم

                                                        که این زهر است،اما!...نوشداروست!

 

چه غم دارم که این زهر تب آلود،

                      تنم را در جدایی می گدازد

                                     از آن شادم که در هنگامه ی درد؛

                                                           غمی شیرین دلم را می نوازد.

 

اگر مرگم به نامردی نگیرد؛

                مرا مهر تو در دل جاودانی است.

                                      وگر عمرم به ناکامی سرآید؛

                                                            تورا دارم که:مرگم زندگانی است.

 

ما دو، دستادست

همه جا خود را در خانه ی خویش می انگاریم . 

زیر درخت مهربان ، زیر آسمان سیاه

                                             زیر تمامی بام ها کنار آتش

                            در کوچه تهی در زل آفتاب

                                                        در چشمان مبهم جمعیت

                            کنار فرزانگان و دیوانگان

                                                        میان کودکان و کلان سالان

عشق را نکته ی پوشیده ای نیست

ما اشکاری مطلقیم

عاشقان ، خود را در خانه ی ما می انگارند .

 

عشق لالایی بارون تو شباس                                      نم نم بارون پشت شیشه هاس

لحظه شبنم و  برگ گل یاس                                        لحظه رهایی پرنــــــــده هاس

                                تو خود عشقی که همزاد منی

                                تو سکوت منو فریاد منــــــی

تو خود عشقی که شوق موندنی                                   غم تلخ و گنــــگ شعرای منی

وقتی دنیا درد بی حرفــــــی داره                                   تویی که فریــــاد دردای منـــی

                              تو خود عشقی که همزاد منی

                              تو سکوت منو فریاد منـــــــی

دستای تو خورشید و نشون میدن                                چشمــــای بستمو بیـــــدار میکنن

صدای بال پرنـــــــده رو لبـــــــات                                 تو گوشام دوباره تــکرار میکنی

                                 تو خود عشقی که همزاد منی

                                 تو سکوت منو فریاد منـــــی

زندگی وقتی که بیزاری باشـــه                                 روز و شبهاش همه تکراری باشه

شاید عشق برای بعضی عاشقا                                لحـــــظـه ی بـــــزرگ بیداری باشه.

 

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم

 

حقیقت تلخ است اما نه به تلخی تنهایی

تنهایی سخت است اما نه به سختی جدایی 

می خواستم اسمتو روی سینه ام خال کوبی کنم

اما ترسیدم که صدای قلبم تو رو اذیت کنه...

 

_____****__________**** _______
___***____***____***__ *** ____
__***________****_______***____
_***__________**_________***___
_***_____________________***___
_***_____________ _______***___
__***___________________***____
___***_________________***_____
____***_____LOVE_____***______
______***___________***________
________***_______***__________
__________***___***____________
____________*****______________
_____________***_______________

 

نوشته شده توسط نمیگم در یکشنبه یکم اسفند 1389 ساعت 12:6 | لینک ثابت |

1-  جلوی گریه خود را نگیرید و گهگاهی گریه کنید.

 

2- افراد آرام دائم  به خود می گویند که برای تغییر گذشته

کاری نمی توان انجام داد پس باید از ادامه زندگی لذت برد.

 

3- حداقل روزی 15 دقیقه را در سکوت کامل بگذرانید و

به آنچه که می خواهید در زندگی به دست آورید فکر کنید.

 

4- هنگامی که احساس می کنید ذهنتان پر از افکار گوناگون

است و هیچ جای خالی در آن وجود ندارد با قدم زدن

سعی کنید ذهن خودتان را خالی کنید.

 

5- به کودکان نگاه کنید و ببینید چگونه از زندگی لذت می برند.

زندگی با آرامش را از کودکان یاد بگیرید.

 

6- سعی کنید به داشته های خود قناعت کنید چون در

 این صورت احساس رضایت بیشتری از زندگی خواهید کرد.

 

7- اکسیژن باعث می شود مغز شما بهتر فعالیت کند. پس در

محل زندگی و کار خود گیاه نگه دارید.

 

8- این همه عجله برای چیست؟ به یاد داشته باشید سرعت

حرکت شما با احساس شما رابطه مستقیمی دارد ،

پس سعی کنید عجول و شتابزده نباشید.

 

9- شوخی روش خوبی برای رسیدن به آرامش است . پس شوخ طبع باشید.

 

10- لحظات زیبای زندگیتان را بایگانی کنید. سعی کنید از این

لحظات فیلم و عکس تهیه کنید و در لحظات ناراحتی به آن نگاه کنید تا به یاد

بیاورید زندگی همیشه برای شما تلخ و دشوار نبوده است.

 

11- آرام سخن گفتن باعث می شود ضربان قلب و تنفس شما

کم شود و این پایین آمدن ضربان قلب ، آرامش بیشتری به شما می دهد.

 

12- شاد کردن دیگران باعث می شود احساس و انرژی مثبتی به شما منتقل شود.

 

13- هر چند وقت یک بار ساعتتان را باز کنید و اجاره بدهید

از شرّ فشار زمان نجات پیدا کنید.

 

14- مسافرت به شما کمک خواهد کرد تا برای مدتی

فکر شما آزاد باشد و اثرات مسافرت پس از برگشت به خوبی

در زندگی روزمره شما نمایان خواهد شد.

 

15- دیگران را ببخشید. زیرا بخشش و شاد کردن دیگران یکی از

مسائل زندگی بخش است.

 

16- سعی کنید در هنگام عصبانیت خود را به گونه ای تخلیه کنید .

مثلا به بالای پشت بام بروید و فریاد بکشید.

 

17- لباسهای راحت و گشاد باعث آرامش می شوند.

 

18- سعی کنید به موقع غذا بخورید و از غذا خوردن لذت ببرید.

زیرا غذا خوردن باعث آرامش سیستم عصبی می شود.

 

پاییــز را دوست دارم ، برای بیزاری از سکوتش...

آسمان را دوست دارم ، به خاطر شکوه و وسعت بی کرانش...

بهــار را دوست دارم ، به خاطر جوانه زدن و تولد دوباره گیاهان و زندگی...

شــب را دوست دارم ، به خاطر مقدس بودنش...

عشق را دوست دارم ، به خاطر رنج و فداکاری هایش...

دریـا را دوست دارم ، به خاطر پاکی و زلال بودنش

و تو را دوست دارم بی آنکه بدانم

                                                   چرا؟؟؟ 

 

می نویسم از قلب مهربانت از ان احساس پاکت 

می نویسم از چشمان زیبایت ازنگاه پر از عشقت 

با صداقت می نویسم 

نخستین عشقم تویی 

و با یکدلی می نویسم که با تو 

تا اخرین لحظه خواهم ماند 

با چشمان خیس می نویسم 

که خیلی مهرت در دلم نشسته و با بغض می نویسم 

می نویسم از ان حرفهای شیرینت 

و ان لحظه ی رویایی که من و تو در ان اشنا شدیم 

و شیفته ی قلب های سرخ هم شدیم 

ان چه که می نویسم حرف دل است و بس 

حرف دل عاشق و بی قرار من 

می نویسم و فریاد می زنم 

دوستت دارم

 

 تو مرا میفهمی

                    من تورا می خواهم

                                    و همین ساده ترین قصه ی انسان است.

                     تو مرا می خوانی

 من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم.

                    و تو هم می دانی

                                   تا ابد در دل من می مانی.

 

هیچکس اشکی برای ما نریخت                                                  

  هر که با ما بود از ما میگریخت

چند روزیست حالم دیدنیست                                                    

  حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل میزنم                                                     

  گاه بر حافظ تفعل میزنم        

حافظ دیوانه فالم را گرفت                                                      

    یک غزل آمد که حالم را گرفت  

           گفت :            

ما زیاران چشم یاری داشتیم                                                     

  خود غلط بود انچه می پنداشتیم !

 

از هیاهوی واژه ها خسته ام

                                من سکوتم را

                                               از اوراق سپید آموخته ام.

آیا سکوت

          روشن ترین، واژه ها نیست؟

                               همیشه در خلوت

                                                مرگ را مجسم دیده ام.

آیا مرگ

         خونسردترین، واژه ها نیست؟

                              تا چشم گشودم

                                               از چشم زندگی افتادم.

شبی ـ شاید امشب ـ

        زیر، نور، یک واژه خواهم نشست

                             نام، خونسرد، معشوقه ام را

                                               بر حواس، پنجگانه ام خال خواهم کوفت.

و هم زمان

        پایین، آخرین، برگ خاطراتم

                             خواهم نوشت :

                                                               پایان 

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

                 بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

                                   عشق،آن شب مست مستش کرده بود

                                                     فارغ از جام الستش کرده بود!

گفت یارب!از چه خوارم کرده ای؟

                 برصلیب عشق،دارم کرده ای؟

                                   خسته ام زین عشق،دلخونم نکن

                                                     من که مجنونم،تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

                 این تو و لیلای تو...من نیستم!

                                   گفت ای دیوانه،لیلایت منم

                                                     دررگت پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلی ساختی

                 من کنارت بودم و نشناختی

                                   عشق لیلا در دلت اندا ختم

                                                     صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره صحرا نشد

                 گفتم عاقل می شوی اما نشد

                                   سوختم در حسرت یک یا ربت

                                                     غیر لیلا بر نیامد بر لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

                 دیدم امشب با منی گفتم بلی

                                   مطمئن بودم به من سر می زنی

                                                       در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

                 درس عشقش بی قرارت کرده بود

                                   مرد راهش باش تا شاهت کنم

                                                     صد چون لیلا کشته در راهت کنم 

 

گفت بنویس گفتم با چه بنویسم قلم ندارم

 

گفت با استخوانت بنویس گفتم مركب ندارم با چه بنویسم

 

گفت با خونت بنویس گفتم ورق ندارم بر روی چه بنویسم

 

گفت بر روی قلبت بنویس گفتم چه بنویسم گفت بنویس

                                               دوست دارم

 

 

تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق،

                    که نامی خوش تر از اینت ندانم.

                                   وگر-هر لحظه-رنگی تازه گیری،

                                                   به غیر از«زهر شیرینت»نخوانم.

 

تو زهری،زهر گرم سینه سوزی،

              تو شیرینی،که شور هستی از توست.

                                  شراب جام خورشیدی،که جان را

                                                   نشاط از تو،غم از تو،مستی از توست.

 

به آسانی،مرا از من ربودی

                    درون کوره ی غم آزمودی

                                   دلت آخر به سر گردانیم سوخت

                                                       نگاهم را به زیبایی گشودی

 

 

نوشته شده توسط نمیگم در شنبه سی ام بهمن 1389 ساعت 18:48 | لینک ثابت |